|
به کجا چنین شتابان | ||
|
یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقهها، جایزه بهترین غله را به دست میآورد و به عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقهمند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس ادامه مطلب [ دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٤ ب.ظ ] [ ]
درد دل خدا سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام میگیرد که من نه تو افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش ادامه مطلب [ دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۱ ب.ظ ] [ ]
یک دانه کور در لای آجرهای یک دیوار، گم بود در آن جهان تنگ و تاریک دور از بهار و نور و مردم بود اما مدام احساس می کرد بیرون از این بن بست ............. ادامه مطلب [ پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٠ ب.ظ ] [ ]
صبح بود. تلفن زنگ خورد. گنگ خواب دیده گوشی را برداشت. *** *** *** عرفان نظر آهاری
[ پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٧ ب.ظ ] [ ]
دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است... بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. وبه فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیارپر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.اگر سیمرغ را می خواهی باید سفرکنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی،توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی. سالی نو آمده است و من سفرهای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت وسبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است.ََ [ پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱۱ ب.ظ ] [ ]
نامهات کهبه دستم رسید،من خواب بودم؛ نامهات بیدارم کرد. نامهات ستارهای بود که هر جا که نور هست، تو هستی، خودت گفتهای که نام تو نور است. عرفان نظرآهاری [ پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٩ ب.ظ ] [ ]
قلب تو کبوتر من کشیده اند ادامه مطلب [ پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٢ ب.ظ ] [ ]
هرکس نکرد ترک سر از اهل درد نیست در پای دوست هر که نشد کشتهٔ مرد نیست ناصح مور ز مهر و غم درد ما مخور ما عاشقیم و در خور ما غیر درد نیست میریزم از دو دیده به یاد تو اشک گرم شبها که همدمم به جز آه سرد نیست بر درگهت که نقد دو عالم نثار اوست ما را ز انفعال به جز روی زرد نیست جمعند وحشیان همه بر من همین دل است آن وحشی که با من صحرانورد نیست تهمت کش وصالم و در گرد کوی تو جز گرد کوچه بهر من کوچه گرد نیست هرچند دل رفیق غم و درد و محنت است جمعست خاطرم که به کوی تو فرد نیست شبها به دوستان چو خوری باده یاد کن از محتشم که یک نفسش خواب و خورد نیست [ شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۸ ب.ظ ] [ ]
کاش سوی تو دمی رخصت پروازم بود تا به سوی تو پرم بال و پری بازم بود یاد آن روز که از همت بیدار جنون زین قفس تا سر کویت پر پروازم بود دیگر اکنون چه کنم زمزمه در پرده عشق دور از آن مرغ بهشتی که هم آوازم بود هم چو طوطی به قفس با که سخن ساز کنم دور از آن آینه رخسار که هم رازم بود خواستم عشق تو پنهان کنم و راه نداشت پیش این اشک زبان بسته که غمازم بود رفتی و بی تو ندارد غزلم گرمی و شور که نگاهت مدد طبع سخن سازم بود دکتر شفیعی کدکنی [ جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۳ ق.ظ ] [ ]
بی قرارت چو شدم رفتی و یار من شدی شادی خاطر اندوه گزارم نشدی تا ز دامان شبم صبح قیامت ندمید با که گویم که چراغ شب تارم نشدی صدف خالی افتاده به ساحل بودم چون گهر زینت آغوش و کنارم نشدی بوته ی خار کویرم همه تن دست نیاز برق سوزان شو اگر ابر بهارم نشدی از جنون بایدم امروز گشایش طلبی که تو ای عقل به جز مشکل کارم نشدی دکتر شفیغی کدکنی [ جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٢ ق.ظ ] [ ]
جز دلت که لازم است ادامه مطلب [ یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٠ ب.ظ ] [ ]
این فرشته ساده است و خط خطی ست ادامه مطلب [ یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۳ ب.ظ ] [ ]
[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٥ ب.ظ ] [ ]
شب خیز که عاشقان به شب راز کنند گِرد در و بام دوست پرواز کنند هر جا که دری بود به شب در بنندند الاّ در دوست را که شب باز کنند ادامه مطلب [ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۳ ب.ظ ] [ ]
نیست در این دنیا همدمی ومرهمی بر در قابم نشسته اندوه وماتمی دم بر نیارم و خورم خون جگر از دست این ای کاش ها واما واگر مانده ام اینجادرتنهایی وبی کسی با کوله باری از غصه ها ویک بغل دلواپسی دل غصه هایم را با خدا نجوا می کند یک یک آنها رااز قفل قلبم وا می کند [ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥۸ ب.ظ ] [ ]
[ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٧ ب.ظ ] [ ]
شاید آن دورترها راهی است ومن سرابی می بینم وآن گاه به خیال راه گام برمی دارم سراب محو می شود می مانم ویک جاده ی بی انتها برهوتی است ،هرم گرما رقص کنان بالا می رود ومن همچنان خسته و تشنه ناکام مانده از راه، راه می جویم.
[ دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۱ ب.ظ ] [ ]
خدایا! من که هستم ،چه ام . توبه من حس غریبی دادی، من واین حس غریب در جدالند. نمی دانم ! نمی دانم! آخر کدام پیروز میدانند! [ دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٧ ب.ظ ] [ ]
بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال . فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد........ ادامه مطلب [ یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠۸ ب.ظ ] [ ]
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد... ادامه مطلب [ یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠۳ ب.ظ ] [ ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||