به کجا چنین شتابان
نويسندگان

یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس
از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌کرد.....................


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ]

درد دل خدا

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می‌گیرد که من نه تو
را رها کرده‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام. (ضحی 3-1)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش
پایت بگذارم او را به سخره گرفتی. (یس30).....................


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ]

یک دانه کور
بی آنکه دنیا را ببیند 

در لای آجرهای یک دیوار، گم بود

در آن جهان تنگ و تاریک
 با باد و با باران غریبه 

دور از بهار و نور و مردم بود 

اما مدام احساس می کرد 

 بیرون از این بن بست .............


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ ]

صبح بود. تلفن زنگ خورد. گنگ خواب دیده گوشی را برداشت.

هتلدار گفت: می خواستم بیدارتان کنم، در ضمن به ساعت قیامت چیزی نمانده.

گنگ خواب دیده با عصبانیت گوشی را کوبید و گفت: نمی خواهم بیدارم کنید. با چه
زبانی بگویم نمی خواهم بیدارم کنید. از این شوخی قیامت هم دیگر خسته شدم.

تلفن اتاق زنگ خورد. "لولی بربط زن" گوشی را برداشت.

هتلدار گفت: می خواستم بیدارتان کنم، در ضمن به ساعت قیامت چیزی نمانده است.

لولی بربط زن تشکر کرد و بلند شد و آبی به صورتش زد و چمدانش را باز کرد و رفت
کنار پنجره و دید که خورشید طلوع کرده است. دید که غنچه بسته شب پیش، باز شده است
و دید که کودکی می خندد و می دود.

پس گفت: عجب محشری!

و بربطش را برداشت و زیر لب گفت: امروز آوازی می خوانیم و آهنگی می سازیم درباره
غنچه خورشید و کودک صبح. شاید که حال مسافران این هتل خوش شود.

***

گنگ خواب دیده بالش را بر سرش فشار داد تا ترانه لولی بربط زن خوابش را آشفته
نسازد. و خواب دید که اژدهایی می خندد، خنده اش آتش است و دید که لباسش به آتش اژده ها گر گرفته است.

***

ظهر بود. گنگ خواب دیده گرسنه بود. رفت تا چیزی بخورد. لولی بربط زن گرسنه بود.
رفت تا چیزی بخورد.

گنگ خواب دیده دیس غرور را جلو کشید و با ولع شروع به خوردن کرد. لولی بربط زن پیش دستی کوچک معرفت را برداشت تا آرام آرام مزمزه اش کند.

پیش خدمت به لولی بربط زن گفت: این غذا تشنگی می آورد. و لیوانی حیرت کنارش گذاشت.

گنگ خواب دیده دیس دیگری برداشت. لولی بربط زن تازه قاشق اول را خورده بود که فهمیداین کفش ها که دارد برای آن سفر دراز که در پیش است، خوب نیست و این قلب که داردبرای آن همه عشقی که می بارد، کوچک است و این روح که با اوست برای آن پرواز، هنوزبی پر و بال است.

پس بی قرار شد. لیوان حیرتش را سر کشید و بلند شد.

گنگ خواب دیده به او می خندید.

***

شب بود. لولی بربط زن، چمدان می بست. او هر شب چمدانش را می بست چون فکر می کرد
شاید امشب آخرین شب اقامتش باشد. و هر صبح دوباره چمدانش را باز می کرد.

وقتی او چمدان می بست ، گنگ خواب دیده ساعت ها بود که به خواب رفته بود.

                                                                     عرفان نظر آهاری

 

[ پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ ]

دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...

بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. وبه فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه
آسمان رفته است.

اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیارپر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.اگر سیمرغ را می خواهی باید سفرکنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی،توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی.

سالی نو آمده است و من سفرهای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت وسبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است.ََ

[ پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ]

نامه‌ات‌ که‌به‌ دستم‌ رسید،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بیدارم‌ کرد. نامه‌ات‌ ستاره‌ای‌ بود که‌
نیمه‌شب‌ در خوابم‌ چکید و ناگهان‌ دیدم‌ که‌ بالشم‌ خیس‌ هزار قطره‌ نور است.
دانستم‌ که‌ تو اینجا بوده‌ای‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌ای. رد‌ پای‌ تو روشن‌ است.

هر جا که‌ نور هست، تو هستی، خودت‌ گفته‌ای‌ که‌ نام‌ تو نور است.

نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشانی. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزی‌ و روز.

گفتی‌ که‌ مهمانی‌ است‌ و گفتی‌ هر که‌ هنوز دلی‌ در سینه‌ دارد دعوت‌ است.گفتی‌
که‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظری‌ تا کسی‌ بیاید و از ظرف‌ داغ‌ خورشید لقمه‌ای‌
برگیرد.

و گفتی‌ هر کس‌ بیاید و جرعه‌ای‌ نور بنوشد، عاشق‌ می‌شود.

گفتی‌ همین‌ است، آن‌ اکسیر، آن‌ معجون‌ آتشین‌ که‌ خاک‌ را به‌ بهشت‌ می‌برد. و
گفتی‌ که‌ از دل‌ کوچک‌ من‌ تا آخرین‌ کوچه‌ کهکشان‌ راهی‌ نیست، اما دم‌ غنیمت‌
است‌ و فرصت‌ کوتاه‌ و گفتی‌ اگر دیر برسیم‌ شاید سفره‌ات‌ را برچیده‌ باشی، آن‌
وقت‌ شاید تا ابد گرسنه‌ بمانیم...

آی‌ فرشته، آی‌ فرشته‌ که‌ روزی‌ دوستم‌ بودی، بلند شو دستم‌ را بگیر و راه‌ را
نشانم‌ بده، که‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهمانی‌ است. مبادا که‌ دیر شود، بیا برویم، من‌
تشنه‌ام، خورشید می‌خواهم.

                                                                                       ‌عرفان‌ نظرآهاری‌  

[ پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ ]

قلب تو کبوتر
است
بال هایت از نسیم
قلب من سیاه و سنگ

قلب من شبیه ...

بگذریم

دور قلب

من کشیده اند
یک ردیف سیم خاردار

پس تو احتیاط کن..................


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ]

هرکس نکرد ترک سر از اهل درد نیست

در پای دوست هر که نشد کشتهٔ مرد نیست

ناصح مور ز مهر و غم درد ما مخور

ما عاشقیم و در خور ما غیر درد نیست

می‌ریزم از دو دیده به یاد تو اشک گرم

شبها که همدمم به جز آه سرد نیست

بر درگهت که نقد دو عالم نثار اوست

ما را ز انفعال به جز روی زرد نیست

جمعند وحشیان همه بر من همین دل است

آن وحشی که با من صحرانورد نیست

تهمت کش وصالم و در گرد کوی تو

جز گرد کوچه بهر من کوچه گرد نیست

هرچند دل رفیق غم و درد و محنت است

جمعست خاطرم که به کوی تو فرد نیست

شبها به دوستان چو خوری باده یاد کن

از محتشم که یک نفسش خواب و خورد نیست

[ شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ]

 کاش سوی تو دمی رخصت پروازم بود

تا به سوی تو پرم بال و پری بازم بود

یاد آن روز که از همت بیدار جنون

زین قفس تا سر کویت پر پروازم بود

دیگر اکنون چه کنم زمزمه در پرده عشق

دور از آن مرغ بهشتی که هم آوازم بود

هم چو طوطی به قفس با که سخن ساز کنم

دور از آن آینه رخسار که هم رازم بود

خواستم عشق تو پنهان کنم و راه نداشت

پیش این اشک زبان بسته که غمازم بود

رفتی و بی تو ندارد غزلم گرمی و شور

که نگاهت مدد طبع سخن سازم بود

       دکتر شفیعی کدکنی

[ جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ] [ ]

بی قرارت چو شدم رفتی و یار من شدی

شادی خاطر اندوه گزارم نشدی

تا ز دامان شبم صبح قیامت ندمید

با که گویم که چراغ شب تارم نشدی

صدف خالی افتاده به ساحل بودم

چون گهر زینت آغوش و کنارم نشدی

بوته ی خار کویرم همه تن دست نیاز

برق سوزان شو اگر ابر بهارم نشدی

 از جنون بایدم امروز گشایش طلبی

که تو ای عقل به جز مشکل کارم نشدی

                                       دکتر شفیغی کدکنی

[ جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ ]

جز دلت که لازم است
هیچ چیز با خودت نمی بری
نبر ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بیار
راه های دور و سخت......


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ ]

این فرشته ساده است و خط خطی ست
سر به زیر و یک کمی خجالتی ست
بوی سیب می دهد ‏‏، لباس او
دامنش حریر سبز و صورتی ست  ......


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ]

سال‌ها پیش از این

زیر یک سنگ

در گوشه‌ای از زمین

 


ادامه مطلب
[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ ]

شب خیز که عاشقان به شب راز کنند           گِرد در  و بام دوست پرواز کنند

هر جا که دری بود به شب در بنندند              الاّ در دوست را که شب باز کنند


ادامه مطلب
[ جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ]

نیست در این دنیا همدمی ومرهمی       بر در قابم نشسته اندوه وماتمی

دم بر نیارم و  خورم خون جگر                 از دست این ای کاش ها واما واگر

مانده ام اینجادرتنهایی وبی کسی        با کوله باری از غصه ها ویک بغل دلواپسی

دل غصه هایم را با خدا نجوا می کند        یک یک آنها رااز قفل قلبم وا می کند

[ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ]

دوستت دارم تا اابدیت

به بلندای آفتاب......

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ]

شاید آن دورترها راهی است

ومن سرابی می بینم

وآن گاه به خیال راه

گام برمی دارم

سراب محو می شود

می مانم ویک جاده ی بی انتها

برهوتی است ،هرم گرما

رقص کنان  بالا می رود

ومن همچنان خسته و تشنه

ناکام مانده از راه، راه می جویم.

 

[ دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ]

خدایا! من که هستم ،چه ام .

توبه من حس غریبی دادی،

من واین حس غریب در جدالند.

نمی دانم ! نمی دانم! آخر کدام پیروز میدانند!

[ دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ]

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛ بی خیال . فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد........


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ]

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست/ هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود/ صحنه پیوسته به جاست/ خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
موضوعات وب
 
امکانات وب
RSS Feed

سلام، خوش آمدید




قالب میهن بلاگ download قالب بلاگفا قالب بلاگ اسکای قالب پرشین بلاگ اخلاق اسلامی قالب وبلاگ دیکشنری آنلاین ایجاد فرم تماس ایجاد گالری عکس نمایش اوقات شرعی تقویم جلالی رتبه سنج گوگل مترجم سایت نمایشگر آی پی گوگل ساخت کد صوتی آنلاین آمارگیر فونت های زیباساز تغییر شکل ماوس فال حافظ فال عشق طالع بینی هندی طالع بینی ازدواج بازی آنلاین